ذبيح الله صفا

804

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

خود را نه‌تنها از شاعران عهد ، بلكه از استادان بزرگ گذشته مثل انورى و خاقانى و نظامى هم برتر مىدانست « 1 » تا چه رسد بشاعران همعهدش مانند فيضى و نظيرى و ظهورى و جز آنان ؛ و اين غرور طبعا مايهء رنجش معاصران بود چنان كه بداؤنى در منتخب التواريخ و ابو الفضل علامى در اكبرنامه به اين رعونت عرفى و افتادنش از ديدهء دلها اشاره كرده‌اند و حتى فخر الزمانى جوانمرگ شدن عرفى را معلول بىادبى او نسبت بنظامى دانست و ابو الفضل علامى نيز نوشت كه « اگر در خود ننگريستى زندگى را بشايستگى سپردى و زمانه لختى فرصت دادى » . عجب آنست كه شاعر خود نيز ازين خوى بد خويش و آزردگى خلق آگاه بود چنان كه در قصيده‌يى در ستايش حكيم ابو الفتح گويد : داورا داوريى هست ، اشارت فرما * تا بسايد فلك از بهر صداعت صندل داد يك شهر ز عرفى بستان كاين مغرور * كبر و نازش نه باندازهء قدرست و محل پرغروريست كه تا من در محنت زده‌ام * اين گمان داشت كه دورانش نياورد بدل . . . پيداست كه حداثت سن عرفى چون با فصاحت و زبان‌آورى و دانش و سخن‌گسترى او همراه شد هم مايهء رشك اين و آن گشت و هم موجب غرور و خودبينى شاعر ، و گرنه از ميان معاصران او هستند كسانى كه وى را بتهذيب اخلاق و نيكوطبيعتى ستوده باشند . فيضى كه يكچند مهماندار عرفى و با او همنشين بود در نامه‌يى نيكوخلقى را ذاتى او دانسته است نه كسبى ، و مير تقى الدين كاشى گويد : « جماعتى كه او را ديده‌اند و بصحبت او رسيده مىگويند مردى خوش‌طبع و ظرافت‌دوست بود ، با وجود خودرايى و اشعريت

--> ( 1 ) - فخر الزمانى گويد « عرفى هيچ عيبى به غير از بىادبى نداشته چنان كه شيخ نامى گرامى نظامى را بد ياد نمود » ليكن نبايد مفاخرهء شاعران را كه تاريخى كهن دارد ببدگويى آنان از كسى تعبير كرد . عرفى در همين زمينهء مفاخرت باز هم استادان ديگرى را هدف قرار مىدهد : تفرجى كه من از بهر روح ساز دهم * نه انورى نه فلانى دهد نه بهمانى انصاف بده بو الفرج و انورى امروز * بهرچه غنيمت نشمارند عدم را بسم الله از اعجاز نفس جان دهشان باز * تا من قلم اندازم و گيرند قلم را